تبليغاتX
عشق و تنفر
عشق و تنفر
از عاشقی یا از نفرت کی می دونه شاید فقط خدا
قالبهاي وبلاگ تماس آرشيو صفحه نخست
  نیما و سهراب سپهری     دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386-17:51-کیمیا  

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

سوي من تاخته است .

***

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب


روشني است آتش درون شب

و ز پس دودش

طرحي از ويرانه هاي دور.

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور.

***

دير گاهي ماند اجاقم سرد

و چراغم بي نصيب از نور.

***

خواب دربان را به راهي برد.

بي صدا آمد كسي از در،

در سياهي آتشي افروخت.

بي خبر اما

كه نگاهي در تماشا سوخت.

***

گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،

ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:

آتشي روشن درون شب.

*****


لينک به نوشته  |   
 
  خنده بر هردرد بی درمان دواست      دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386-13:54-حسام  

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد تاكسي؟


لينک به نوشته  |   
 
  بهترین و بدترین     دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386-13:46-حسام  
اگر بهترين دوستم نيستي ، لااقل بهترين دشمنم باش . اگر غم خوارم نيستي لااقل بزرگترين غمم باش. هر چه هستي هميشه يا بهترين بهترين باش يا بهترين بد ترين ! چون بهترينها هميشه در ياد خواند ماند. پس در بد ترين خاطره هايم بهترين باش

لينک به نوشته  |