گل اميد
هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب
به خنده خنده بنوشيم ‚جرعهجرعه شراب
در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست
كـه خوش به جان هم افتـادهاند آتش و آب
فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار
مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب
بهجـام هستيما اي شرابعشقبجوش
بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب
گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن
بـيا و يك نفساي چشم سرنوشت بخواب
مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد
بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب
آواره
نيمه شب بود و غمي تازه نفس
ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار
ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع
ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار
هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت
سايـهاي مـضـطـرب و لــرزان بود
چهرهاي سرد و غم انگيز و سياه
گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود
شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد
اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد
كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟
كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد
ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ
جسم درماندهام از روح جـداست
مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب
روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟
