تبليغاتX
عشق و تنفر
عشق و تنفر
از عاشقی یا از نفرت کی می دونه شاید فقط خدا
قالبهاي وبلاگ تماس آرشيو صفحه نخست
  دوست ( سهراب)     سه شنبه ششم شهریور 1386-16:23-کیمیا  

بزرگي بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

***

صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

و پلك هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما كوچاند

***

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد.

و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر ميشد.

هميشه رشته صحبت را

به چفت آب گره مي زد.

براي ما، يك شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

***

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

***

ولي نشد

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم.

*****

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


لينک به نوشته  |   
 
  مروارید مهر      جمعه دوم شهریور 1386-14:33-کیمیا  
      

اگه خوشکله  نظر بدید .

********************  

دو جام يك صدف بودند،

« دريا » و « سپهر »

آن روز

در آن خورشيد،

- اين دردانه مرواريد -

مي تابيد !

من و تو، هر دو، در آن جام هاي لعل

شراب نور نوشيديم

مرا بخت تماشاي تو بخشيدند و،

بر جان و جهانم نور پاشيدند !

تو را هم، ارمغاني خوشتر از جان و جهان دادند :

دلت شد چون صدف روشن،

به مرواريد مهر

آن روز !


لينک به نوشته  |   
 
  از آب ها به بعد     پنجشنبه یکم شهریور 1386-8:21-کیمیا  
امروز تصمیم ( کبری) گرفتم که داستان بزارم . داستان کوتاه است . ولی ۱۰ تا است . فرمت پی دی اف هم هست .

10 داستان کوتاه

*******************************

روزي كه

دانش لب آب زندگي مي كرد،

انسان

در تنبلي لطيف يك مرتع

با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.

در سمت پرنده فكر مي كرد.

 نبض درخت، نبض او مي زد.

مغلوب شرايط شقايق بود.

مفهوم درشت شط

در قعر كلام او تلاطم داشت.

انسان

در متن عناصر

مي خوابيد.

نزديك طلوع ترس، بيدار

مي شد.

***

اما گاهي

آواز غريب رشد

در مفصل ترد لذت

مي پيچيد.

زانوي عروج

خاكي مي شد.

آن وقت

انگشت تكامل

در هندسه دقيق اندوه

تنها مي ماند

*************** شعر سهراب

نظر نظر چه خوب بیده


لينک به نوشته  |